![]() |
![]() |
|
|
خوب این چند وقت هم زود گذشت.تولدم اومد و رفت و من بزرگتر یا پیرتر شدم خودمم نمیدونم. بچه ها هم مشغول بچه گی. خودم و محمد هم کار و زندگی.
یه روزهایی اینقدر بچه ها خوبن که میگی چقدر زندگیت آروم و بی دغدغه ست.یه وقتهایی چنان همه چیز بهم میریزه و کار و بارت پر استرس میشه و بچه ها بالا پایینشون زیاد میشه که فقط میخوای روزها بگذره. یه وقتهایی یه تصمیم هایی میگیری که نمیشه اجراش کنی.یه وقتهایی دلت یه روز میخواد که نگران هیچی نباشی واسه همین که برای آخر هفته ها روز شماری میکنی. وبه قول یکی از دوستهام زندگیهامون پر استرس شده. خیلی بزرگ شدیم. این روزها زیاد سرحال نیستم. بدون وقفه دلشوره دارم. همش منتظر آینده هستم. همش یادم میره که زندگی رسیدن به همون آینده هست. باید یه فکری به حال خودم بکنم. |
|
+ نوشته شده در
Wed 9 May 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
خوب عید و عید بازی هم اومد و رفت. تنها کاری هم که من واسه عید کردم یه تمیز کاری سر سری خونه بود و هفت سین چیدن. شب عید هم مهمونی رفتیم و با دوستهامون کلی زدیم و رق صیدیم. دیگه همین. عید تموم شد. سیزده بدر هم من و محمد مریض بودیم و هوا هم گرفته و بارونی بود. منتها هفته پیش دو تایی رفتیم لا س و گاس. بچه ها پیش مامانم و بابام بودن.یه چهار روزی اونجا بودیم و کلی ریلکس کردیم.ما معتقدیم گرفتن مرخصی از بچه ها توی روابط زن و شوهری لازم و ضروریه. نه که دلمون تنگ نشه.نه که اونجا همش حرفشون رو نزنیم. نه که مایا خانوم سفارش پینک سمارتیز داده بود و ما تمام شهر رو دو روز بالا پایین رفتیم تا بالاخره یه ام اند ام پیدا کردیم و براشون خریدیم. نه که هر گیفت شاپی میدیدیم وایمیسادم و عروسکهاش رو نگاه میکردیم تا دو تا عروسک هم به سفارش شاینا خانوم بخریم ولی با همه اینا از دو نفری بودنمون لذت بردیم.میتونستیم هر چقدر دلمون میخواد حرف بزنیم یا نزنیم و سکوت کنیم.نه کسی وسط حرفمون میپرید نه کسی سکوت آرامشمون رو با گریه و دعوا بهم میزد ولی با همه اینا کلافه شون بودیم. یه روز هر کاری میکردم نمیتونستم با خونه تماس بگیرم.مثل اسفند رو آتیش بالا پایین میپریدم. خیالم جمع بود و دلم شورشون رو نمیزد ولی دلم می خواست باهاشون حرف بزنم.
نمیدونم بازم این کار و بکنم یا نه. یک سال و نیم پیش که رفتیم نیو یورک دخترها خیلی کوچولو بودن و اصلا جاشون تو اون شلوغی با کالسکه و این حرفا نبود. این سری هم نه حالا بلکه تا ۱۷-۱۸ سالگی شاید هم بیشتر به نظرم جای مناسبی برای بچه ها نیست. همیشه دلمون میخواست شیکاگو هم دو نفری بریم که دیگه فکر نمیکنم این مار رو بکنیم تا زمانی که بچه ها به اندازه کافی بزرگ بشن و خودشون بگن که اوکی هستن تنها بمونن پیش مادر بزرگ پدر بزرگ یا خاله. شایدم یک سال و نیم دیگه وقتی خیلی خسته هستیم تصمیم بگیریم بازم دوتایی بریم مسافرت.نمیدونم.به نظرم از سری قبل کار بچه ها کمتر شده و مطمئنم کمتر هم میشه و مسافرت باهاشون آسونتر.
|
|
+ نوشته شده در
Mon 2 Apr 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
عید همگی مبارک.این عکس کوچولو اون گوشه هم عیدی همه دوستان.
سال خیلی خوبی رو برای همگی آرزو میکنم. |
|
+ نوشته شده در
Mon 19 Mar 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
مایا لحاف سفید (lala white) معروفش رو دور پاهای بی شلوارش پیچیده و میگه I did this so I'm not being EYB(عیب)
|
|
+ نوشته شده در
Wed 14 Mar 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
کارم زیاد شده. این هقته رو هر روز کار کردم. حتی معمولا شاینا رو که از مدرسه بر میداشتم دیگه به کارهای خونه و بچه ها میرسیدم ولی دو روز رو بعد از مدرسه رفت خونه دوستش بقیه روزها رو هم با مایا تو دیکر بود. تازه بعدش هم میرفتم دنبالشون و بدو بدو های کلاسهاشون شروع میشد و تا میرسیدم خونه هشت شب بود. یه وعده غذا از فریز در میاوردم و میخوردیم و بچه ها لالا و مامی بچه ها زودتر از اونا لالا.
ولی امروز رو گفتم خونه میمونم و کار نمیکنم. شاینا شب کنسرت کلاس فارسیش به مناسبت عید هست که هم با کلاس خودشون که آمادگی هست دو تا شعر میخونن و هم با گروه کلاس رقصش یک رقص هم داره. نمیخواستم بفرستمش دیکر که خسته باشه و حال نداشته باشه.واسه این دو تا سه دقیقه ای هم که میره اون بالا مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و دختر خاله پسر خاله ها راه افتادن و میان که فسقل ما رو تماشا کنن و براش ذوق کنن. از اون طرف دوست مامانش گفته نمیشه من شاینا رو نببینم و اونم میاد. دوستمون هم که آمریکا هستن اونا هم دارن میان که به خانواده شون سر بزنن و خوب طبیعتا اونا هم برای تشویق دختر ما بسیج شدن. بابام یه اصطلاحی داره که میگه طرف دستگاهیه (هر چی فکر میکنم یه معالی براش پیدا کنم نمیشه.کلا تو خیلی از جاها دستگاهی توی خانواده ما استفاده میشه). حالا شده حکایت ما و تحفه مون و جشنش. دلیل دیگه ای که نرفتم راستش این هفته که همش سر کار بودم و خسته می اومدم غش میکردم خونه مون مثل سر جن شده بود اینقدر که ریخت و پاش بود. دیشب قبل از اینکه غش کنم یه مقدار پایین رو جمع و جور کردم و امروز پاشدم همه خونه رو از بالا تمیز کردم و ملحفه عوض کردم وان سابیدم غذا پختم.سه چهار سری لباس شستم. با دخترهام خرید رفتم بهشون همون بیرون نهار دادم.اومدیم خونه حمومشون کردم و الان هم خوابیدن.ماشین ظرفشویی روشنه. غذاها دارن جا می افتن و دم میکشن. خونه تمیزه.منتظر مهمونها هستم که تا یه ساعت دیگه برسن. عروس خانوم رو باید یواش بواش بیدار کنم.موهاش رو میخواد صاف کنه.براش درست کنم.لباسهاش رو تنش کنم.ساک رقصش رو ببندم. شب هم بعد از جشن بیام خونه و از خانواده م و دوستهای خیلی نزدیکم که مثل خواهر و برادر هستن برامون پذیرایی کنم. دیگه چی از این بهتر.به این میگن یک هفته مفید. * تازگی ها شدیدا رفتم تو خط غذاهای سنتی. به مدت گیرم به درست کردن جامبولایا با پاستا بود بعد شد خوراک زبون و خوراک لوبیا. یک مدت خیلی طولانی مرغ تو فری درست میکردم با سس بوفالو که دیگه همه بهش میگفتن مرغ سیگنیچر. حالا تازگی زدم تو سنتی. این واسه خونه ما خیلی عجیبه چون ما در طول هفته که هیچی شاید هر دو ماه یک بار آخر هفته یک خورشت فورمه سبزی پخته بشه.معمولا غذاهای ما رژیمی بدون برنج و قابل آماده شدن در عرض نیم ساعت هست.حالا فکر کن دفعه پیش مهمون داشتم عدس پلو پختم. یک بار دیگه قورمه سبزی و زرشک پلو پختم. برای امشب که دیگه شاهکار کردم و شیرین پلو درست کردم و خورشت آلو اسفناج. حالا خدا کنه خوب شده باشه که هر دوش رو برای اولین بر درست کردم و خودم در زندگیم شاید یک بار هر کدوم رو امتحان کردم و حالبه که دوست هم نداشتم. ولی امروز عجیب دلم میخواد از هر دوتاش بخورم.
|
|
+ نوشته شده در
Fri 2 Mar 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
شاینا از کلاس فارسی برگشته.بهش میگم شاینا امروز چی یاد گرفتین. میگه او (خیلی کشدار) میگم اووووووو مثل چی؟ میگه اووووو مثل اووووو آمد. اووووووو رفت. میگم دیگه اووووو مثل چی یه ذره فکر میکنه و میگه مثل اووووو لا لا. (oh lala)
یک چند جایی باید میرفتیم و کارهای شرکت رو انجام میدادیم. بچه ها اون روز خونه بودن و مجبور بودم با خودم ببرمشون. اسم همکارم ویولت هست که اونم باهامون بود. هر وقت ویولت پیاده میشد مایا از من میپرسید توالت کو؟ به شاینا میگفت توالت اینجاست. منم اینقدر فکرم درگیر کارم بود که به خیالم چون توی محله های تازه ساز هستیم و هنوز خیلی از خونه های اون دور و بر تمام نشده لابد دارن دنبال این توالت های سیار میگردن. تا دوستم اومد تو ماشین نشست یک دفعه مایا بهش گفت توالت کجا بودی؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
Wed 15 Feb 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
۱-کلاسهای شاینا خیلی خوب پیش میره.اسکیت که مثل همیشه عالی و لذت بخشه براش.داره روی badge 4 کار میکنه.تمام سعیشم میکنه که تا قبل از ترم بهار بگیرتش و بهار هم ۵ رو بگیره که بتونه زودتر figure skating ( پاتیناژ) رو شروع کنه ولی به نظرم ۴ و ۵ خیلی بیشتر از اینها کار داره.
۲-دو هفته دیگه توی کلاس اسکیتشون مسابقه دارن. البته اصلا رسمی نیست و بیشتر به فستیوال زمستونی توی محله کلاس اسکیتشون هست که اینا هم میخوان برنامه و به اصطلاح family fun داشته باشن و صد البته یه تبلیغی هم بکنن .ولی خوب دوست دارم مسابقه رو بده. هر گروهی قراره که مهارتهای بج قبلیش رو نشون بده. اجباری هم نیست ولی من نامه ش رو امضا کردم که میاد. اگه برنده بشه برای اعتماد به نفسش عالیه اگه هم بازنده که اولا یاد میگیره بیشتر تلاش کنه و هم اینکه همیشه دنیا بر وفق مرادش نیست. ۳-کلاس فارسی هم خیلی خوبه و کلی کلمه هایی که به انگلیسی میگفت رو الان به فارسی میگه و ۷-۸ تا از حروف رو هم تشخیص میده. عاشق حمومک مورچه داره بشین و پاشو خنده داره خوندنشم. خودشم دوست داره و تا وقتی که مشقهاش بیشتر از دو صفحه نباشه خوب مینویسه ولی یه وقتهایی که مدرسه نمیره و مشقهاش جمع میشه غر غر میکنه که اونم طبیعیه. توی این سن بچه ها بیشتر از ۵-۱۰ دقیقه نمیتونن مشق بنویسن. ۴- دخترکم امسال هم character award گرفته.هنوز award (تقدیر نامه) پارسالش به بورد اطاق کارمون آویزونه. امسال هم معلمش برام نامه فرستاده که می خوایم سورپرایزش کنیم و بیا مدرسه که سر صف صداش میکنیم باشی. الان دل تو دلم نیست که بغلش کنم و ازش بخاطر همه خوبی هاش تشکر کنم وبه خاطر این شخصیت خانومی که داره به خاطر حرف گوش کن بودنش. بخاطر درسخون بودنش. بحاطر همه نقاشی هایی که برام میکشه و همه دابره هی نقاشی رو قلب میکشه که به من بگه چقدر دوستم داره. باید صبر کنم تا هفته دیگه.تصمیم دارم ببرمش تویز ار آس و براش یک جایزه خوب بخرم. بعدم ببرمش به قول خودش ice cream cafe و براش بستنی مجبوبش رو بخرم. ۵- هفته دیگه کارنامه دخترک هم داده میشه.کارنامه خوندن ما خودش مراسم داره. سه تایی میشینیم پشت میز و یکی یکی میخونیم. اگه لازم بشه تشویش میکنیم و اگه نه توضیح میخوایم. با اینکه اصلا نمره ای توش نیست و همه توضیح معلمشون هست ولی به نظرم خوبه که در این مورد از اول جدی باشیم. ۶- همین خانوم ما که هنوز کلاس اول هم نرفته ولی الان کلی با سواد شده و کتاب level 4 میخونه. روزی که کتاب این گروه رو آورد خودشم باورش نمیشد و هنوزم البته معتقده که معلمشون اشتباهی این کتاب رو توی سبد گذاشته و منم برداشتم.عاشق کتاب هست و این عشق رو به خواهرشم منتقل کرده.شبها چنان التماسی میکنن که یکی دیگه کتاب بخون یکی دیگه هم بخون.که خیلی وقتها توی دو شیفت یک بار من یکبار محمد میخونه.یا اینکه شاینا با کتابهای مورد علاقه خودش رو یکی مون و برای مایا یکی دیگه میخونه. ۷- حافظه خیلی خیلی خوبی داره و عجیب ریز ریز یک چیزهایی از خیلی دور یادش میمونه. یه وقتهایی برای من یه چیزی میگه که مثلا یادته این جوری بود بعد این جوری شد.من three بودم؟ (یعنی سه سالم بود) بعد که یه حساب کتاب میکنم میبینم حتی هنوز سه سالشم نبوده که این اتفاق افتاده بوده.همین باعث میشه هیچ قولی یادش نره و همیشه هر چیزی که به بعدا حواله داده شده یه روزی گریبان گیرمون میشه که مامی یادته به من قول دادی اینجوری میکنی بعد یه بار که با فلانی بودیم گفتی نه الان نمیشه بعد دقعه بعدش اونجوری شد شما گفتی یه بار که رفتیم فلان جا برات میخرم (مثلا) حالا برام میخری.منم که کلا خر.اصلا هم دلم نمیخواد پیشش بد قول بشم و به حرفهام بی اعتمادش کنم. ۸- همه این تعریفها و تمجیدها رو کردم و از خودم بچه شیفتگی در کردم اینا هم بگم که خداااااا کاش یه ذره کمتر لوس بود. کاش بیخود گریه نمیکرد.کاش قوی تر بود. همه به بچه هاشون یاد میدن آروم باشن کار ما بر عکس شده باید یادش بدیم اگه کسی زدت تو هم بزن.اگه مایا موهات رو کشید تو هم بکش. کاش یه ذره رو دار تر بودی دخترکم. دلم میخواد جسور باشی. زندگی همیشه تو بغل مامی و ددی نیست. باید جنگید واسه زندگی. واسه پیشرفت باید شاخهات و تیز کنی و توی دل زندگی بری. من چجوری این چیزها رو یاد دخترک نرم و نازکم بدم. از نظر من سخت ترین قسمت بچه داری همین چیزها هست. لباس شستن و غذا درست کردن و بردن و آوردن بچه ها خستگی داره ولی شب که بخوابی صبح دوباره انرژی گرفتی.این چیزهاست که شب هم که میخوابی تو فکرت داری بالا پایین میکنی که چی بگم و چی کار کنم.کاش این رو نگفته بودم بهش و کاش این کار رو جلوش نکرده بودم. شایدم من زندگی رو سخت میگیرم. نمیدونم چی بگم. |
|
+ نوشته شده در
Fri 10 Feb 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
امروز PA Day بود.توی این روز مدرسه تعطیل هست ولی معلمها اگه دوره آموزشی(work shop) جلسه ای کار عقب افتاده چیزی داشته باشن تو این روز انجام میدن. امروز شاینا خانوم هم پی ای دی داشت و با خواهرش رفت دی کر. راستش دلم میخواست یه ذره تنها باشم.کلی کار دارم که باید انجام بدم.اول از همه تمیز کاری خونه که خیلی لازم داره.بعد هم غذا های فردام رو بپزم که فردا شب مهمون دارم بتونم شنبه صبح و ظهر با خیال راحت بچرخم.چند تا هم تلفن کاری باید میزدم. بچه ها که باشن از آدم حرف میکشن.نمیذارن آدم به کارش تمرکز کنه.حتی اگه این کار توالت شستن باشه. اونوقت خسته میشی. کلافه میشی و روزت خراب میشه. از وقتی روزهایی که بچه مدرسه هستن منم کار میکنم دیگه اصلا برای خودم وقت ندارم.خیلی بدو بدو میکنم. امروز واقعا به اینکه توی یک خونه ساکت باشم باشم و فقط صدای توی سرم باهام حرف بزنه احتیاج داشتم.
با اینکه این همه کار دارم ولی بازم روز تنبلیم هست. صبح که بچه ها بردم برسونم میخواستم ماشین رو ببرم تعمیر گاه که یک ساعتی اونجا کار داشت.اصلا دلم نمیخواست لباس مرتب بپوشم حتی. شلوار یوگا مشکیم رو پام کردم و کفش بی ریخت های بی نهایت راحتم رو هم انداحتم پام و یک کاپشن گرم بلند و در برو که رفتیم. توی راه زنگ زدم و خوشبختانه وقت نداشتن کار ماشین رو انجام بدن و منم سر و ته کردم اومدم خونه. حالا هی راه میرم هی میگم کی اینا رو تمیز کنم. هی یه جا رو تمیز میکنم هی میشینم پای کامپیوتر. میرم رو تخت خودمون رو مرتب کنم میبینم بهم چشمک میزنه و میرم زیر پتو. بعد یادم میاد باید تا قبل از اینکه بچه ها بیان برم ناخونهام رو هم درست کنم پامیشم و یه جای دیگه رو تمیز میکنم. فعلا گیج میزنم. شاید تند تند کارهام رو کردم که یک دو ساعت چرت بزنم.احساس میکنم دارم سرما میخورم. |
|
+ نوشته شده در
Fri 3 Feb 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
دو سه روز پیش شدیدا دلم برای بچه گی دخترها تنگ شده بود.نشستم و از اول عکسهاشون رو زیر و رو کردم و کلی فیلم هاشون رو دیدم تا یه ذره دلم باز شد.چند تایی هم عکس و فیلم روی فی سب وک آپلود کردم تا برای خانواده م و دوستهام تجدید خاطره بشه.
امروز صبح با یه صدای ترکیدن و پشت سرش هم خورد شدن شیشه از خواب پریدیم.حباب چراغ توی راه پله های بالا ناقافل ترکید و هزار تیکه شد. تا زیر زمین خورده شیشه ها رفته بود. دلیلش اصلا معلوم نیست چون چراغ از شب قبل خاموش بود و دمای خونه ما هم زمستون و تابستون روی یک درجه هست. من که تا یکی دو ساعت شکه بودم. بعد با خودم فکر کردم اگه من به چشم بد اعتقاد داشتم الان حتما مینداختم گردن یه بیچاره از دنیا بی خبری که با دیدن عکسها بچه هام رو چشم زده و ال و بل و جیمبل.
|
|
+ نوشته شده در
Wed 1 Feb 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
سه شنبه ها یکی از روزهایی که من حتما میرم دفتر برای انجام کارهای شرکت. ولی امروز به دلایلی هیچ کذوممون نرفتیم.راستش با اینکه ماه نصفه شده ولی من هنوز برنگشتم به روتین بدو بدو.حسابی تنبل شدم.شاید چون مامان و بابام این تا پریروز اینجا بودند و همه کارها خود به خود انجام میشد).دیشب شاینا تا صبح سرفه کرد و نخوابید.نصف شب پا شدم رفتم پیشش و دوتایی رو تخت فسقلیش خوابیدیم.صبح دیر بیدار شدیم و یک ساعتی دیر رسیدیم مدرسه.بعد از اینکه مایا رو هم رسوندم رفتم خرید هفتگی خونه رو کردم و اونحا بود که فهمیدم چفدر سرم درد میکنه. این هوای ابری بد جور من رو اذیت میکنه و کلا هم اخلافم رو عوض میکنه هم سر درد بدجور میگیرم. امروز روز خوبی بود واسه اینکه تا بچه ها نیستن و منم کار نمیکنم به کارهای عقب افتاده برسم ولی تنها کاری که کردم خرید خونه بود و سر راه هم یک قهوه خریدم و اومدم خونه.تند تند هرچیزی که باید توی یخچال میرفت چپوندم توش و دو تا قرص مسکن انداختم بالا. الانم همه جا رو تاریک کردم و زیر پتو نشستم و دارم وبلاگ مینویسم.
چند روز پیش توی ماشین دخترها داشتن باهم حرف میزدن.(مکالمه دخترها به انگلیسی بود) مایا میگفت وقتی بزرگ شدم میخوام یک پرینسس خوشگل بشم و با ددی عروسی کنم. شاینا بهش میگفت تو نمیتونی پرینسس بشی.پرینسس ها توی داستانها هستن. با ددی هم نمیتونی عروسی کنی.چون ددی همیشه ددی میمونه و نمیتونه شوهر تو بشه. بعد رو کرد به من گفت.مامی من وقتی بزرگ شدم میخوام بیبی سیتر بشم چون من خیلی بچه ها رو دوست دارم.بهش میگم خوب میتونی بری دانشگاه و دکتر اطفال بشی.اگه خیلی دلت خواست یتونی توی دوران دانشحوییت بیبی سیتر هم باشی. میگه مامی یعنی میتونم دو تا شغل داشته باشم پس من میخوام هم بیبی سیتر باشم هم خواننده. یک چیز کوچولوی دیگه از مایا: دیشب محمد بهش میگه بدو برو جیشت رو بکن و بپر تو تختت و بخواب. بدو میره دم دستشویی و یک دفعه وایمیسه و برمیگرده از محمد میپرسه بپرم؟؟؟؟ یکی از شاینا: بابام بهش میگه کجا میری.میگه دارم میرم شازده بانو شو. (princess show) برم دو دقیقه چشمهام رو ببندم تا شاید بهتر بشم.
|
|
+ نوشته شده در
Tue 17 Jan 2012ساعت توسط گلدونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
گلدونه و دخترهاش |
|
RSS
|