شدیدا دنبال یه مهد کودک برای مایا هستم.با این وضعیت درسهای من در این ترم اصلا کارم با روزی دو سه ساعت فرستادنش راه نمی افته و بدتر کارم رو زیاد میکنه. خلاصه تا حالا چند جایی رو دیدم.هیچ کدوم هم به دلم نمیشینه.ماشالاه یکی از یکی گرونتر و آشغال تر.یکیشون تاریکه.یکیشون نموره.یکیشون اصلا نمیذارن با مربیش برخورد کنی.یکیشون یک مشت اسباب بازی شکسته ریختن تو یک کارتون و گذاشتم جلوی بچه بازی کنه.یکیشون جلوی چشم خودت به بچه وعده ر  شو ه میده.یک سری شونم اینقدر گرونن که اصلا نمیشه طرفشون رفت.همه اینا یک طرف میترسم بذارمش مدرسه و دیگه فارسی حرف زدن به کل منتفی بشه.همین الانش که مدرسه نمیره بیشتر حرفهاش به انگلیسیه وای به حال روزی که مدرسه بره.اگه هم بره خونه  بیبی سیترش که همون پول رو دارم میدم و فقط در مقابلش بکن نکن فارسی یادش میدم.نه دیسیپلینی.نه بازی گروهی نه هیچ آموزش دیگه ای.بعدشم این کلا با برنامه ریزی هامون مقایر هست. مثلا مایا قرار بود تا تموم شدن درس من بمونه خونه و وقتی سه ساله شد  مایا وقت مدرسه رفتنش میشه و منم درسم تموم شده و کارم رو شروع میکنم.حالا بخاطر همین درس باید از خودم دورش کنم .خلاصه گیریم بد جور.مامانم امروز بهم پیشنهاد کرد که بیاد پیشمون تا من این ترمم رو تموم کنم ولی آخه من چه طوری میتون همچین انتظار گنده ای ازش داشته باشم.زندگیش رو ول کنه بابام رو هم تنها بذاره وسط زمستون بیاد اینجا بچه من رو نگه داره.

فکر کنم ترم خیلی سختی در پیش دارم.

مایا جونی آخه من چی کار بکنم برات.

شاینا از دیروز مدرسه رو شروع کرد.اینقدر هیجان داشت و داشتم که نیم ساعت زودتر جلوی در مدرسه وایساده بودیم تا معلمش بیاد و ببرتشون سر کلاس.وقتی رفت به محض اینکه مایا رو نشوندم توی صندلی ماشین و بستمش معده م چنان تیری کشید که مدتهای بود همچین دردیی نداشتم.تا پنج دقیقه بعد هم درد داشتم و بعد هم خودش خوب شد.اصلا یادم نمیاد که پارسال که مهد کودک میرفت این احساس بهم دست داده بود که امسال داد.شاید تنها دلیلش رسمی بودن مدرسه ش و اینکه از امسال اجباری هست بود.یه جورایی مثل همون حس کلاس اول خودمون.

مایا اما امسال هم مثل پارسال همراه خواهرش بود.با این تفاوت که بیشتر عقلش میرسید.هر چیزی که توی کیف شاینا میذاشتم میخواست و منم منمش به راه بود.از دو سه هفته دیگه هم خودش دو روز در هفته میره مدرسه و سر من خلوت تر میشه.هرچند با شروع مدرسه ها بدو بدوهام زیادتر میشه.از مدرسه بردن و آوردن بگیر تا اسکیت و شنا و مدرسه خودم هم که از یک طرف دیگه.خلاصه به قول اینا گود لاک گلدونه خانوم.

هوا هم که حسابی سرد و پاییزی شده.عملا لباس تابستونی ها بی استفاده شده.تصمیم دارم امروز هر طور شده لباسهای تابستونی بچه ها رو جمع کنم و چمدون لباس زمستونی ها که هر سری یک تیکه خریدم گذاشتم توش رو بیارم بالا و یکی یکی آویزون کنم ببینم چی دارن چی ندارن.مایا فکر کنم وضعش خیلی خوبه چون یک سری از اینجا و چند سری از آمریکا کیسه کیسه لباس کلفت خریدم براش.به غیر از خورده خورده هایی که هرجا دیدم خریدم.شاینا رو باید چک کنم که در چه حالیه.البته باید صبر کنم مایا بخوابه وگرنه اعصاب برام نمیذاره اینقدر که فضوله.

کلاسهای خودم هم شروع شده و این هفته یکیش تشکیل شد.هنوز هیچی نشده برای هفته دیگه مشق دارم.کلی هم باید کتابش رو بخونم.کتابش هم که ماشالاه یک کتاب بزرگ و خیلی قطور.

یک بار هم لباس نشسته منتظرمه.الان باید برم سراغشون و بشورمشون.یه چیزی هم براش شب دست و پا کنم که سیرمون کنه.آخر شب هم با دوستهام میخوام برم یه کافی بزنیم به رگ و یه دل سیر وراجی کنیم.

اینم یک عالمه روزمره نویسی.فعلا خداحافظ

دختر کوچولوی من امروز دو سالت شده.برات بهترینها رو ارزو میکنم.عاشقتم دختر کوچولوی شیرین زبونم.تولدت مبارک.

شلوغم و مشغول ولی از نوع خوبش.تا بود تولد بازی بود و مهمونی.بعدشم تغییرات توی خونه.از فردا هم مهمون داری.فردا بعد از پنج سال عموم و زن عموم و دختر عموم رو میبینم و بعد از هفت سال میتونم یک دل سیر باهاشون وقت بگذرونم.