یک روزهایی بدو بدو زندگی زیاده.همه کارها هم روزمره هست ولی انگار استرسش زیاده.دیروز یکی از اون روزها بود. صبح ساعت ۷:۲۰ پا شدم و تا ۷:۴۵برای نهار  بچه ها گریل چیز درست کردم چون هیچی دیگه به ذهنم نرسید که سریع باشه و سالم. بعد بچه ها ر و گذاشتیم تو ماشین و یکی یک دونه ساندویچ پنیر و نوتلا هم دادم دستشون و رفتیم محمد رو رسوندیم تا ایستگاه قطار و برگشتیم خونه.ساعت حالا شده ۸:۰۰. بدو بدو لباس دوتاشون رو پوشوندم و خودم هم فقط تنبونم رو عوض کردم.ساعت ۸:۲۵ بچه ها رو تو ماشین بستم و راه می افتیم به سمت خونه دوست شاینا که اونم با خودمون ببریم مدرسه.ساعت ۸:۳۵ ماشین رو پارک کردم و زیر بارون دارم میدویم تا برسیم به در مدرسه. از معلمشون میپرسم که ساعت چند باید مدرسه باشم برای اون فرم والنیری که هزار ساال پیش پر کردم.گفت ۸:۴۵ تا ۹:۰۰ میخوایم شروع کنیم.میگم پس من میرم مایا رو مدرسه میذارم و برمیگردم.بدو بدو برمیگردم خونه.ماشین رو تو گاراژ میذارم و از مایا خواهش میکنم یه دقیقه بشین تو ماشین تا من بیام.میرم بالا بلوز خوابم رو عوض میکنم و یه  پولیور گل و گشاد میپوشم. هرچی هم لوازم آرایش دم دستم هست میریزم تو کیفم و برمیگردم تو ماشین و مایا رو میبرم میرسونم مدرسه و تو این فاصله پشت هر چراغ قرمزی هم که میاستم یا خط چشم میکشم یا ماتیک میزنم و در عیت خلب دارم با همکارهام برنامه ریزی میکنم و خبر میدم که من امروز سر قرار ساعت ۱۰:۳۰ نمیرسم.سر ساعت ۹:۰۰ برمیگردم مدرسه.تا ساعت ۱۰:۴۵ با ۱۲ تا بچه ۴-۵ ساله سر و کله میزنم تا کارم تموم میشه. از مدرسه که بیرون میام دل دل میکنم که خودم رو به شرکا برسونم یا امروز رو مرحصی بگیرم که تا به خودم میام میبینم انداختم توی بزرگراه  به سمت محل قرار.۱۱:۰۰ میرسم و معذرت خواهی میکنم به خاطر تاخیرم. تا ساعت ۱۱:۳۰ اونجاییم و بعد میریم سراغ یک شرکت دیگه و تا ۱:۲۰ اونجا کارهامون رو انجام میدیم و تمام مدت من از اینکه با یک پلیور گل و گشاد کلاه دارم و بوتهای بیریخت تو کرکی پوشیدم معذبم. از اونجا که میرم بیرون به یک مایو فروشی خیلی نزدیکم و میپرم میرم دو تا مایو میخرم برای مسافرتمون و توی راه به مدسه شاینا زنگ میزنم و خبر میدم که من دنبالش نمیام و بدینش دست فلانی.سر راه میرم بانک و یه کار بانکی انجام میدم و زنگ میزنم به دختر عموم که بپر پایین من دم خونه تونم.اونم گفت آماده نیستم و منم دیدم بهترین فرصت اینکه برم از سوپر ایرانی نزدیک خونه شون خرید کنم.حالا ساعت شده ۲:۱۵ که دختر عموم میاد میشینه تو ماشین و برای من که یادم اومده از صبح حتی چایی هم نخوردم و نرسیدم یه قهوه هم بخرم یک ظرف گنده ماکارونی آورده که تو ماشین همون جلوی خونه شون همه رو بلعیدم و اصلا به کالری بالاش فکر نکردم. بعد ۳:۰۰ اومدیم خونه و من یک چایی نعناع مشتی دم کردم و همین جور که ویر ویر حرف میزدیم آشپزخونه رو مرتب کردم و  ماهی سوخاری درست کردم و تو این فاصله شاینا هم اومد خونه.ساعت دوباره ۵:۰۰ از خونه زدیم بیرون و اول رفتیم مایا رو از مدرسه برداشتیم و دختر عموم رو بردم رسوندم خونه و ساعت ۶:۰۰ دم ایستگاه قطار منتظر محمد بودم.۶:۱۵ خونه بودیم و شام خوردیم و انواع اقسام شوها که توسط بچه ها اجرا شد رو دیدیم و این وسط گریه از رو صندلی افتادن مایا و ونگ ونگ شاینا بخاطر زورگویی های مایا رو آروم کردیم.۷:۳۰ تا ۸:۰۰برای دخترها کتاب خوندم و آماده شون کردم برای خواب.تا ۸:۳۰ لباسهایی که شسته بودم رو تا کردم و سرجاش گذاشتم و از اون به بعد بود که یک ذره آرامش گرفتم و یکی دو ساعت جلوی تی وی ولو شدم تا وقت خواب بشه و یک دو سه خواب باشم.

همه این بدو بدوها یک طرف اون بارون بی صاحاب که با باد تو صورت آدم میزنه و نور بی صاحاب تر آسمون هم چشم آدم رو کور میکنه و کله آدم رو منگ هم در نظر بگیر.