مامانم به مایا میگه مایا میدونی میخوایم خونمون رو بیاریم اینجا.مایا میگه نه نتونی.(netooni)مامانم میپرسه چرا؟ میگه heavy هه مامی فرزانه.نتونی push ش کنی.

یکی دو ساعت بعد مامانم از خونه میره بیرون و برمیگرده مایا بدو بدو رفته جلوی مامانم و میپرسه house ت کجاست؟

 

It's not fun to sleep on my small bed in my room with my sister on other side,how come you sleep together on a big bed.Do you like it if I cut your bed in half and put them next to walls?


summer camp is boring,do you know what boring means?It means you just sit all day and doing nothing, do you like to go somewhere boring? this is how Shayna tried to trick her crying sister that daycare is much more fun than her summer camp.


copied from my fa--ce --bo--ok account.

روزهای تابستون هم داره تند و تند میگذره. بچه ها یک ماه اول تابستون رو حسابی استراحت کردن.در واقع بی برنامه بودن.هر وقت خواستن خوابیدن و هر وقت خواستن بیدار شدن.یک دفعه وسط روز بهشون میگفتم بپوشین بریم واندرلند.آب بازی توی واتر پارک دم خونمون هم خیلی از عصرها براه بود.ولی از اول آگوشت هردوشون برگشتن به روال شاینا کمپ تابستونی میره و مایا هم مهدش رو شروع کرد. بقیه وقتشون رو هم که با مهمونهامون میگذرونن. ویکندها هم معمولا پیک نیک دم دریا هستیم.خلاصه تا میشه باید از این تابستون کوتاه استفاده کرد که چشم هم میذاری میره و از اول سپتامبر دوباره بوی پاییز میاد.خودم هم که این روزها مشغولم. ماه اینده ماه بزرگی خواهد بود برام.حسابی خودم رو درگیر کردم ولی اجساس خوبی دارم.

هفته دیگه تولد شاینا و دو هفته بعدش تولد مایاست که همزمان تولد دوتا دخترها رو هفته دیگه باهم میگیریم. خداکنه فقط بارون نگیره چون توی فضای باز هست و حیفه که کنسل بشه. شاینا خیلی هیجان داره و شمارش معکوس رو هم شروع کرده.