مایا هم مثل همیشه بامزه.وقتی یه کاری میکنه با یه چشمک ازم میپرسه چی شد؟یعنی چرا الان عصبانی هستی؟ روایط عمومیش عالیه و با همه حرف داره بزنه.شاینا هم همش بهش غر میزنه که چرا با غریبه ها حرف میزنه. همچنان میره هوم دیکر.یه چند وقتی دنبال مدرسه براش گشتم ولی هر کدوم رو که پسندیدم یه مشکلی داشت.من اگه تو یه موردی سختگیر باشم دیکر و مدرسه برای بچه هاست.یعنی فکر کنم واسه انتخاب شوهر اینقدر وسواس نداشتم که سر این موضوع دارم.این مدرسه هام که میبینم یکیش آپشن سه روز در هفته فول تایم نداشت.یکیش میشد سه روز بره ولی اکثر بچه ها سر ظهر میرن خونه و چشم بچه م به در خوش میشه تا من برم دنبالش.یکیش ظهر میخوابن که من دوست ندارم. چون همون حدود ساعت سه که مدرسه شاینا تموم بشه دنبال مایا هم میرم.از طرفی این مایایه (وقتی بچه بود هر چی که مال خودش بود میگفت مایایه دیگه مایایه شد اسمش.هنوزم عموم زنگ میزنه میپرسه مایایه چطوره) خیلی سرتق هست و با اینکه الان فارسی رو دست و پا شکسته حرف میزنه میترسم بره مدرسه و به کل تصمیم بگیره انگلیسی حرف بزنه.دخترها باهم انگلیسی حرف میزنن.با ما هم قر و قاطی ولی با پدر بزرگ مادر بزرگشون فارسی.شاینا فارسیش خیلی خیلی خوب شده.البته حرفهای بامزه هم زیاد میزنه.دیروز میگه مامی برای مدرسه بهم کورن بده ولی من سوختش (با کسره ت ) رو دوست ندارم.منظورش این بود کبابی نباشه و آبپز باشه. از این هفته هم میره مدرسه فارسی. بقیه کلاسهاش هم از این هفته شروع شده.هفته پیش که کلاس موسیقی شاینا بود مایا هم گریه میکرد که منم میخوام برم و همش میگفت I'm bigger now.کلا از وقتی سه سالش شده خیلی احساس بزرگی میکنه. مایا هم سه تا از کلاسهایی که شاینا میره رو میره.خدا به دادمون برسه با اسکیت.میترسم اولین باری که بخوره زمین با گریه از زمین بیاد بیرون و دیگه هم نره.میتونم قیافه ش رو تصور کنم. دقیقا همون قیافه ای که بغل محمد چسبیده بود کنار آبشار نیاگارا و گوشش رو گرفته بود که این مانستره و لب و لوچه ش رو کج و کوله کرده بود.
حالا نویت خودمه.این روزها قاطیم.خیلی قاطی.خسته م. استرس دارم. اخلاقم گنده.سر محمد غر غر میکنم و گیر میدم.کاری که هیچ وقت نمیکردم.سر بچه ها داد میکشم.بعد وقتی میرم تو ماشین گریه میکنم. از خودم همینا رو دارم بگم.