شاینا از کلاس فارسی برگشته.بهش میگم شاینا امروز چی یاد گرفتین. میگه او (خیلی کشدار) میگم اووووووو  مثل چی؟ میگه اووووو مثل اووووو آمد. اووووووو رفت. میگم دیگه اووووو مثل چی یه ذره فکر میکنه و میگه مثل اووووو لا لا. (oh lala)

یک چند جایی باید میرفتیم و کارهای شرکت رو انجام میدادیم. بچه ها اون روز خونه بودن و مجبور بودم با خودم ببرمشون. اسم همکارم ویولت هست که اونم باهامون بود. هر وقت ویولت پیاده میشد مایا از من میپرسید توالت کو؟ به شاینا میگفت توالت اینجاست. منم اینقدر فکرم درگیر کارم بود که به خیالم چون توی محله های تازه ساز هستیم و هنوز خیلی از خونه های اون دور و بر تمام نشده لابد دارن دنبال این  توالت های سیار میگردن. تا دوستم اومد تو ماشین نشست یک دفعه مایا بهش گفت توالت کجا بودی؟؟؟؟؟؟ 

 

۱-کلاسهای شاینا خیلی خوب پیش میره.اسکیت که مثل همیشه عالی و لذت بخشه براش.داره روی badge 4 کار میکنه.تمام سعیشم میکنه که تا قبل از ترم بهار بگیرتش و بهار هم ۵ رو بگیره که بتونه زودتر figure skating ( پاتیناژ) رو شروع کنه ولی به نظرم ۴ و ۵ خیلی بیشتر از اینها کار داره.

۲-دو هفته دیگه توی کلاس اسکیتشون مسابقه دارن. البته اصلا رسمی نیست و بیشتر به فستیوال زمستونی توی محله کلاس اسکیتشون هست که اینا هم میخوان برنامه و به اصطلاح family fun داشته باشن و صد البته یه تبلیغی هم بکنن .ولی خوب دوست دارم مسابقه رو بده. هر گروهی قراره که مهارتهای بج قبلیش رو نشون بده. اجباری هم نیست ولی من نامه ش رو امضا کردم که میاد. اگه برنده بشه برای اعتماد به نفسش عالیه اگه هم بازنده که اولا یاد میگیره بیشتر تلاش کنه و هم اینکه همیشه دنیا بر وفق مرادش نیست. 

۳-کلاس فارسی هم خیلی خوبه و کلی کلمه هایی که به انگلیسی میگفت رو الان به فارسی میگه و ۷-۸ تا از حروف رو هم تشخیص میده. عاشق حمومک مورچه داره بشین و پاشو خنده داره خوندنشم. خودشم دوست داره و تا وقتی که مشقهاش بیشتر از دو صفحه نباشه خوب مینویسه ولی یه وقتهایی که مدرسه نمیره و مشقهاش جمع میشه غر غر میکنه که اونم طبیعیه. توی این سن بچه ها بیشتر از ۵-۱۰ دقیقه نمیتونن مشق بنویسن.

۴- دخترکم امسال هم character award گرفته.هنوز award (تقدیر نامه) پارسالش به بورد اطاق کارمون آویزونه. امسال هم معلمش برام نامه فرستاده که می خوایم سورپرایزش کنیم و بیا مدرسه که سر صف صداش میکنیم باشی. الان دل تو دلم نیست که بغلش کنم و ازش بخاطر همه خوبی هاش تشکر کنم وبه خاطر این شخصیت خانومی که داره به خاطر حرف گوش کن بودنش. بخاطر درسخون بودنش. بحاطر همه نقاشی هایی که برام میکشه و همه دابره هی نقاشی رو قلب میکشه که به من بگه چقدر دوستم داره. باید صبر کنم تا هفته دیگه.تصمیم دارم ببرمش تویز ار آس و براش یک جایزه خوب بخرم. بعدم ببرمش به قول خودش ice cream cafe و براش بستنی مجبوبش رو بخرم.

۵- هفته دیگه کارنامه دخترک هم داده میشه.کارنامه خوندن ما خودش مراسم داره. سه تایی میشینیم پشت میز و یکی یکی میخونیم. اگه لازم بشه تشویش میکنیم و اگه نه توضیح میخوایم. با اینکه اصلا نمره ای توش نیست و همه توضیح معلمشون هست ولی به نظرم خوبه که در این مورد از اول جدی باشیم.

۶- همین خانوم ما که هنوز کلاس اول هم نرفته ولی الان کلی با سواد شده و کتاب level 4 میخونه. روزی که کتاب این گروه رو آورد خودشم باورش نمیشد و هنوزم البته معتقده که معلمشون اشتباهی این کتاب رو توی سبد گذاشته و منم برداشتم.عاشق کتاب هست و این عشق رو به خواهرشم منتقل کرده.شبها چنان التماسی میکنن که یکی دیگه کتاب بخون یکی دیگه  هم بخون.که خیلی وقتها توی دو شیفت یک بار من یکبار محمد میخونه.یا اینکه شاینا با کتابهای مورد علاقه خودش رو یکی مون و برای مایا یکی دیگه میخونه.

۷- حافظه خیلی خیلی خوبی داره و عجیب ریز ریز یک چیزهایی از خیلی دور یادش میمونه. یه وقتهایی برای من یه چیزی میگه  که مثلا یادته این جوری بود بعد این جوری شد.من three بودم؟ (یعنی سه سالم بود) بعد که یه حساب کتاب میکنم میبینم حتی هنوز سه سالشم نبوده که این اتفاق افتاده بوده.همین باعث میشه هیچ قولی یادش نره و همیشه هر چیزی که به بعدا حواله داده شده یه روزی گریبان گیرمون میشه که مامی یادته به من قول دادی اینجوری میکنی بعد یه بار که با فلانی بودیم گفتی نه الان نمیشه بعد دقعه بعدش اونجوری شد شما گفتی یه بار که رفتیم فلان جا برات میخرم (مثلا) حالا برام میخری.منم که کلا خر.اصلا هم دلم نمیخواد پیشش بد قول بشم و به حرفهام بی اعتمادش کنم.

۸- همه این تعریفها و تمجیدها رو کردم و از خودم بچه شیفتگی در کردم اینا هم بگم که خداااااا کاش یه ذره کمتر لوس بود. کاش بیخود گریه نمیکرد.کاش قوی تر بود. همه به بچه هاشون یاد میدن آروم باشن کار ما بر عکس شده باید یادش بدیم اگه کسی زدت تو هم بزن.اگه مایا موهات رو کشید تو هم بکش. کاش یه ذره رو دار تر بودی دخترکم. دلم میخواد جسور باشی. زندگی همیشه تو بغل مامی و ددی نیست. باید جنگید واسه زندگی. واسه پیشرفت باید شاخهات و تیز کنی و توی دل زندگی بری. من چجوری این چیزها رو یاد دخترک نرم و نازکم بدم.  از نظر من سخت ترین قسمت بچه داری همین چیزها هست. لباس شستن و غذا درست کردن و بردن و آوردن بچه ها خستگی داره ولی شب که بخوابی صبح دوباره انرژی گرفتی.این چیزهاست که شب هم که میخوابی تو فکرت داری بالا پایین میکنی که چی بگم و چی کار کنم.کاش این رو نگفته بودم بهش و کاش این کار رو جلوش نکرده بودم. شایدم من زندگی رو سخت میگیرم. نمیدونم چی بگم.

امروز PA Day بود.توی این روز مدرسه تعطیل هست ولی معلمها اگه دوره آموزشی(work shop) جلسه ای کار عقب افتاده چیزی داشته باشن تو این روز انجام میدن. امروز شاینا خانوم هم پی ای دی داشت و با خواهرش رفت دی کر. راستش دلم میخواست یه ذره تنها باشم.کلی کار دارم که باید انجام بدم.اول از همه تمیز کاری خونه که خیلی لازم داره.بعد هم غذا های فردام رو بپزم که فردا شب مهمون دارم بتونم شنبه صبح و ظهر با خیال راحت بچرخم.چند تا هم تلفن کاری باید میزدم. بچه ها که باشن از آدم حرف میکشن.نمیذارن آدم به کارش تمرکز کنه.حتی اگه این کار توالت شستن باشه. اونوقت خسته میشی. کلافه میشی و روزت خراب میشه. از وقتی روزهایی که بچه مدرسه هستن منم کار میکنم دیگه اصلا برای خودم وقت ندارم.خیلی بدو بدو میکنم. امروز واقعا به اینکه توی یک خونه ساکت باشم باشم و فقط صدای توی سرم باهام حرف بزنه احتیاج داشتم.

با اینکه این همه کار دارم ولی بازم روز تنبلیم هست. صبح که بچه ها بردم برسونم میخواستم ماشین رو ببرم تعمیر گاه که یک ساعتی اونجا کار داشت.اصلا دلم نمیخواست لباس مرتب بپوشم حتی. شلوار یوگا مشکیم رو پام کردم و کفش بی ریخت های بی نهایت راحتم رو هم انداحتم پام و یک کاپشن گرم بلند و در برو که رفتیم. توی راه زنگ زدم و خوشبختانه وقت نداشتن کار ماشین رو انجام بدن و منم سر و ته کردم اومدم خونه. حالا هی راه میرم هی میگم کی اینا رو تمیز کنم. هی یه جا رو تمیز میکنم هی میشینم پای کامپیوتر. میرم رو تخت خودمون رو مرتب کنم میبینم بهم چشمک میزنه و میرم زیر پتو. بعد یادم میاد باید تا قبل از اینکه بچه ها بیان برم ناخونهام رو هم درست کنم پامیشم و یه جای دیگه رو تمیز میکنم. فعلا گیج میزنم. شاید تند تند کارهام رو کردم که یک دو ساعت چرت بزنم.احساس میکنم دارم سرما میخورم.

دو سه روز پیش شدیدا دلم برای بچه گی دخترها تنگ شده بود.نشستم و از اول عکسهاشون رو زیر و رو کردم و کلی فیلم هاشون رو دیدم تا یه ذره دلم باز شد.چند تایی هم عکس و فیلم روی فی سب وک آپلود کردم تا برای خانواده م و دوستهام تجدید خاطره بشه.

امروز صبح با یه صدای ترکیدن و پشت سرش هم خورد شدن شیشه از خواب پریدیم.حباب چراغ توی راه پله های بالا ناقافل ترکید و هزار تیکه شد. تا زیر زمین خورده شیشه ها رفته بود. دلیلش اصلا معلوم نیست چون چراغ از شب قبل خاموش بود و دمای خونه ما هم زمستون و تابستون روی یک درجه هست. من که تا یکی دو ساعت شکه بودم.

بعد با خودم فکر کردم اگه من به چشم بد اعتقاد داشتم الان حتما مینداختم گردن یه بیچاره از دنیا بی خبری  که با دیدن عکسها بچه هام رو چشم زده و ال و بل و جیمبل.