محمد به شاینا میگه اطاقت رو مرتب کن و طبق معمول شاینا از زیرش در میره که خیلی طول میکشه و این حرفا.قرار میشه  که محمد کمکش کنه.تا محمد مشغول میشه.شاینا میگه من میرم جارو میارم.daddy,you keep cleaning,when I come I'll check .

سراغ یکی از اسباب بازیهاش رو از من میگیره که بهش میگم یادته دیروز گذاشتم اینجا از اون به بعد من اصلا دست نزدم حتما خودت بر داشتی یه جایی گذاشتی.زیر بار نمیره و آخر سر میگه mommy,did you see me touch it.گفتتم نه مامی من ندیدم.میگه so it means I didn't touch it either

من ماشین نمیبرم و محمد من رو میرسونه مدرسه.شب که کلاسم تموم شد من با دوستم اومدم خونه و محمد و بچه ها هم از اون طرف اومده بودن دنبال من.بماند که من کلید نداشتم و رفتم توی رستوران سر خیابون نشستم تا میان یخ نزنم.وقتی رسیدن و من سوار ماشین شدم شاینا بهم میگهmommy you answer my question.are you supposed to leave schoool with your friend without telling dad.

زبونش دراز شده حسابی.

البته اینجوری نیست که فقط انگلیسی حرف بزنه.فارسی رو خیلی خوب حرف میزنه و خیلی هم علاقه منده ولی مکالمه انگلیسی بیشتر مواقع براش خیلی راحتتر هست.

 

دیروز همه پروژه ها و امتحاناتم تموم شد.یعنی شرش کنده شد.بیشتر از یک ماه چنان روز و شب من رو سیاه کرده بودن که نمیتونم بگم چی بهم گذشت.یکی از درسهام یک پروژه گروهی داشتیم که همه گروه ها چهار نفره بودن و ما چون آخرین گروه بودیم سه نفر شدیم.من و دوستم و یک خانوم چشم بادومی که نه کار بلد بود نه حرف زدن بلد بود.نه بلد بود از کجا سمپل بگیره.نه اصلا سلیقه انتخاب داشت.بعد هم قرار بود یه قسمت کار رو انجام بده که زنگ زد و گفت من بلد نیستم.منم دیدم وقت این رو نداریم که منتظرش بمونیم تند تند همه رو براش انجام دادم.فرداش بهش تحویل دادم.میگه اینجا رو امضا کن که تو اینا رو انجام دادی بعدا نرنی زیرش.منم با مسخره گی تموم امضا کردم مثلا اینا که دارن تعهد میدن.بعد گفتیم حالا که تو این قسمت رو انجام ندادی بیا یک سری از طراحی را بکن.بعد دو روز چهار تا نقاشی درحد کتاب نقاشی های شاینا برامون آورده.همه اندازه ها غلط.صندلی پایش روی دیوار بود انگار اویزونش کردن به دیوار.بعد دوستم گفت با این چیزی که این کشیده ما صفر هم نمیشیم.خودش مشغول شد و اون قسمت رو هم تموم کرد.دختره پرو تازه کلی هم غر زده که چرا به کار من دست بردین.واییییییی.دیوونمون کرد.یعنی توی پروژه به این بزرگی من و دوستم هر کدوممون حداقل چهار تا وظیفه داشتیم که بهترین نحو انجام دادیم.این دختره کار اول و دومش رو که گند زد و انداخت رو کول ما.یه کار دیگه موند که به معنای واقعی ر ی د.یعنی بهتر از این نمیتونم بگم.ببخشید.وقتی نمره هامون رو گرفتیم بابت همون کاری که خانوم گند زده بود بهمون بی پلاس داد.یعنی همه چیزها رو نوشته بود عالی عالی عالی.این رو نوشته بود خیلی بد.این دختره کارش رو شب آخر آورد به من داد و واقعا دیگه وقت نبود وگرنه خودمون از اول یکی دیگه میکشیدیم.حالا فعلا تو چونه با استادمونیم که بابا به ما چه دیگه.ما که نمیتونستیم همه کارهای اون رو بکنیم.تازه ما سه نفر بودیم.یعنی تقریبا همه کارهای این پروژه رو دو نفر انجام دادن بقیه چهار نفری.تازه مال ما بهترین بود.اینقدر خوب ما این خونه رو دیزاین کردیم که خودمون عاشقش شده بودیم و فکر میکردیم واقعا این مشتری و این خونه وجود داره.دیگه نمیدونم والا.

حالا تمام مسایل این پروژه به این گندگی یه طرف تا جلسه قبل تحویل پروژه ما هر جلسه برای همه درسهامون باید مشق هم مینویشتیم.خود اونا هم کم کاری نبود.یکی از درسهام بیزینس پلن باید مینوشتم به عنوان پروژه آخر ترم که اینقدر سرم شلوغ بود که محمد همه کارهاش رو برام کرد.من فقط کاغذهای پرینت رو گذاشتم توی فولدر که تحویل بدم.هیچ کاری من نکردم.یعنی نرسیدم. امتحان هم تازه داشتم که یک هفته آخر هر روز از صبح میرفتم کتابخونه تا عصر که برم دنبال بچه ها.

خلاصه که جون دادم حسابی.

از بچه ها بگم که خیلی خوبن و خوشحال.مخصوصا مایا حسابی کیف میکنه از دی کرش.هر روز خوشحال میره و خوشحال برمیگرده.متاسفانه با اینکه تو خونه ماها باهاش فارسی حرف میزنیم و اونجا هم معلم هاش و بچه ها فارسی صحبت میکنند ولی هنوز هم هشتاد و پنج درصد حرفهاش رو انگلیسی میزنه اونم فقط بخاطر اینکه شاینا باهاش تو خونه انگلیسی حرف میزنه و بازی میکنن.اگه این فسقل شروع کنه فارسی حرف زدن انگار خیال من راحت میشه .فعلا در حد شاینا هم حرف بزنه راضیم.البته شاینا خیلی خوب به نظرم حرف میزنه و تمام سعیشم میکنه که کلمه های حدید یاد بگیره ولی خوب هنوزم میزنه کانال دو.مخصوصا اگه از مدرسه برگرده تا یه مدتی شدید کانال دو هست.شاینا رو هم روزهایی که کار دارم و شاینا مدرسه نداره میفرستم میره.اونم خیلی دوست داره اونجا رو.مدرسه خودش هم عالیه  و معلمش با اینکه دومین سال تدریسش هست ولی خیلی خیلی کارش خوبه و شاینا کلی باسواد شده واسه خودش.کلاسهاش هم همچنان میره و کلی پیشرفت کرده.

مامانم و بابام هم این مدت مثل همیشه اومدن پبش ما تا من بتونم با خیال راحت تری به کارهام برسم.بابام هم که مثل هر ترم کلی توی درست کردن بورد هام کمکم کرد.مامانم هم که خونه م رو تر و تمیز مییکرد و به بچه ها میرسید.کلا بودنشون کلی برام دل گرمی هست هر سری.

حالا یه چیز حالب تر بگم.اونم اینکه همزمان با این یک ماه بدو بدوهای من محمد هم شدیدا درگیر یه پروژه گنده بود.اونم بعضی شبها ساعت ۱۱ نیم شب می اومد خونه.یعنی تو هفته نزدیک شصت ساعت کار میکرد.منم که داستانم رو گفتم.حالا روز پنجشنبه ای که من هفته بعدش سه شنبه باید پروژه تحویل بدم سالگرد ازدواج ما بود.ما هم تا سر هفته یادمون بود ولی خوب اینقدر هم رو درست حسابی ندیدیم که اصلا نشده بود برنامه ریزی خاصی هم بکنیم.پنجشنبه گذشت و ما یادمون نبود.جمعه شد و بازم یادمون نبود.جمعه عصر من زنگ زدم به دوستم که حواب تلفن روز قبلش رو بدم که نتونسته بودم باهاش حرف بزنم.گفت کار خاصی نداشتم زنگ زدم سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم.من دو دستی کوبوندم تو سرم.قشنگ گریه م گرفته بود.پریدم به مامان بابام گفتم بپوشین بیاین بریم شام بیرون.که قبول نکردن و گفتن ما پیش بچه هاییم خودتون دوتایی برین.منم یه دوش سرسری گرفتم و یه رنگ و لعابی به خودم زدم و رفتم دنبال محمد.بعد رفتیم رستوران.حالا هنوز هیچ حرفی نزدم بهش.فقط ازم پذسید چرا مامانت اینا نیومدن گفتم گفتن خودتون دوتا برین.حالا هی بهم میگه چرا اینقدر مشکوکی.چرا هی بیخودی لبخند میزنی.یعنی هنوزم دوزاریش نیوفتاده بود.دیگه طاقتم تموم شد و بهش گفتم.دقیقا همون جوری که من شکه شدم محمد هم شکه شد.اینم از ماجرای هفتمین سالگرد ازدواجمون که اینطوری وارد هشتمینش شدیم.

اینم یک پست طولانی برای موجه کردن غیبت طولانیم.