حالا تمام مسایل این پروژه به این گندگی یه طرف تا جلسه قبل تحویل پروژه ما هر جلسه برای همه درسهامون باید مشق هم مینویشتیم.خود اونا هم کم کاری نبود.یکی از درسهام بیزینس پلن باید مینوشتم به عنوان پروژه آخر ترم که اینقدر سرم شلوغ بود که محمد همه کارهاش رو برام کرد.من فقط کاغذهای پرینت رو گذاشتم توی فولدر که تحویل بدم.هیچ کاری من نکردم.یعنی نرسیدم. امتحان هم تازه داشتم که یک هفته آخر هر روز از صبح میرفتم کتابخونه تا عصر که برم دنبال بچه ها.
خلاصه که جون دادم حسابی.
از بچه ها بگم که خیلی خوبن و خوشحال.مخصوصا مایا حسابی کیف میکنه از دی کرش.هر روز خوشحال میره و خوشحال برمیگرده.متاسفانه با اینکه تو خونه ماها باهاش فارسی حرف میزنیم و اونجا هم معلم هاش و بچه ها فارسی صحبت میکنند ولی هنوز هم هشتاد و پنج درصد حرفهاش رو انگلیسی میزنه اونم فقط بخاطر اینکه شاینا باهاش تو خونه انگلیسی حرف میزنه و بازی میکنن.اگه این فسقل شروع کنه فارسی حرف زدن انگار خیال من راحت میشه .فعلا در حد شاینا هم حرف بزنه راضیم.البته شاینا خیلی خوب به نظرم حرف میزنه و تمام سعیشم میکنه که کلمه های حدید یاد بگیره ولی خوب هنوزم میزنه کانال دو.مخصوصا اگه از مدرسه برگرده تا یه مدتی شدید کانال دو هست.شاینا رو هم روزهایی که کار دارم و شاینا مدرسه نداره میفرستم میره.اونم خیلی دوست داره اونجا رو.مدرسه خودش هم عالیه و معلمش با اینکه دومین سال تدریسش هست ولی خیلی خیلی کارش خوبه و شاینا کلی باسواد شده واسه خودش.کلاسهاش هم همچنان میره و کلی پیشرفت کرده.
مامانم و بابام هم این مدت مثل همیشه اومدن پبش ما تا من بتونم با خیال راحت تری به کارهام برسم.بابام هم که مثل هر ترم کلی توی درست کردن بورد هام کمکم کرد.مامانم هم که خونه م رو تر و تمیز مییکرد و به بچه ها میرسید.کلا بودنشون کلی برام دل گرمی هست هر سری.
حالا یه چیز حالب تر بگم.اونم اینکه همزمان با این یک ماه بدو بدوهای من محمد هم شدیدا درگیر یه پروژه گنده بود.اونم بعضی شبها ساعت ۱۱ نیم شب می اومد خونه.یعنی تو هفته نزدیک شصت ساعت کار میکرد.منم که داستانم رو گفتم.حالا روز پنجشنبه ای که من هفته بعدش سه شنبه باید پروژه تحویل بدم سالگرد ازدواج ما بود.ما هم تا سر هفته یادمون بود ولی خوب اینقدر هم رو درست حسابی ندیدیم که اصلا نشده بود برنامه ریزی خاصی هم بکنیم.پنجشنبه گذشت و ما یادمون نبود.جمعه شد و بازم یادمون نبود.جمعه عصر من زنگ زدم به دوستم که حواب تلفن روز قبلش رو بدم که نتونسته بودم باهاش حرف بزنم.گفت کار خاصی نداشتم زنگ زدم سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم.من دو دستی کوبوندم تو سرم.قشنگ گریه م گرفته بود.پریدم به مامان بابام گفتم بپوشین بیاین بریم شام بیرون.که قبول نکردن و گفتن ما پیش بچه هاییم خودتون دوتایی برین.منم یه دوش سرسری گرفتم و یه رنگ و لعابی به خودم زدم و رفتم دنبال محمد.بعد رفتیم رستوران.حالا هنوز هیچ حرفی نزدم بهش.فقط ازم پذسید چرا مامانت اینا نیومدن گفتم گفتن خودتون دوتا برین.حالا هی بهم میگه چرا اینقدر مشکوکی.چرا هی بیخودی لبخند میزنی.یعنی هنوزم دوزاریش نیوفتاده بود.دیگه طاقتم تموم شد و بهش گفتم.دقیقا همون جوری که من شکه شدم محمد هم شکه شد.اینم از ماجرای هفتمین سالگرد ازدواجمون که اینطوری وارد هشتمینش شدیم.
اینم یک پست طولانی برای موجه کردن غیبت طولانیم.