خوب این چند وقت هم زود گذشت.تولدم اومد و رفت و من بزرگتر یا پیرتر شدم خودمم نمیدونم. بچه ها هم مشغول بچه گی. خودم و محمد هم کار و زندگی.
یه روزهایی اینقدر بچه ها خوبن که میگی چقدر زندگیت آروم و بی دغدغه ست.یه وقتهایی چنان همه چیز بهم میریزه و کار و بارت پر استرس میشه و بچه ها بالا پایینشون زیاد میشه که فقط میخوای روزها بگذره. یه وقتهایی یه تصمیم هایی میگیری که نمیشه اجراش کنی.یه وقتهایی دلت یه روز میخواد که نگران هیچی نباشی واسه همین که برای آخر هفته ها روز شماری میکنی. وبه قول یکی از دوستهام زندگیهامون پر استرس شده. خیلی بزرگ شدیم.
این روزها زیاد سرحال نیستم. بدون وقفه دلشوره دارم. همش منتظر آینده هستم. همش یادم میره که زندگی رسیدن به همون آینده هست. باید یه فکری به حال خودم بکنم.
+ نوشته شده در Wed 9 May 2012 ساعت توسط گلدونه
|