دلم پیش بچه هایی است که همه چیزشان را از دست دادند. کاش میتوانستم دستشان را بگیرم و به پیش خود بیارمشان . تا برای همه بچه هایم هفته دیگه باهم تولد بگیرم. تا بتونم دغدغه مدرسه ماه دیگه شان را داشته باشم .کاش اینجا بودند و داشتند کیف مدرسه شان رو انتخاب میکردند.کاش میتوانستم برای آن دخترک رادیو به دست که برای دوربین یک غریبه اطوار آمده کاری کنم.کاش میتوانستم شادش کنم. چرا باید دخترکی نگران یک رادیو قدیمی زیر آوار مانده باشه و دخترک دیگری این سر دنیا هر روز نظرش برای هدیه تولدش عوض بشود. کاش میتونستم حتی یک بچه رو از آن شرایط نجات بدهم و برایش مادری کنم تا هرگز غم از دست دادن مادرش را به یاد نیاورد.کاش همه بچه ها در همه جای دنیا هیچ وقت غم نمیدیدند.هیچ وقت بدون سر پناه نمیشدند.هیچ وقت بی کس نمیشدند.

دلم پیش آن مادری است که بچه اش را از زیر آوار بیرون کشیده است. چی بگویم هموطن.من حتی تصور  بلایی که بر سرت آمده  است را هم نمیتوانم بکنم. من حتی به عکسهایت نمیتوانم نگاه کنم.به فریادت به زجر توی نگاهت و به کودک بی جانت. چه میتوانم برایت بکنم که غم از دست دادن فرزند را برایت کم کند. هیچ .میدانم. میدانم که توی در سر میزنی و من در فکر جشن تولدی به سبک هاوایی برای دخترانم هستم. کاش امید زندگی هیچ پدر و مادری بی امید نشود.کاش هیچ  مادری فرزند بی جانش را نبیند. کاش بچه ها هیچ وقت نمیمردند.

دلم پیش شهری است که دیگر شهر نیست.که خاک است و خرابه.خرابه ای که روزی خانه هایی با امید در آن ساخته شده بود و زندگی هایی به شادی شروع. کاش هیچ وقت هرج و مرج نبود.بی خانمانی نبود. بی آبی .بی غذایی.کاش زلزله نبود.اگر بود کاش همه کشور ایمن بود.