دیشب تا صبح خواب میدیدم جنگ شده و من تا خود صبح داشتم بچه هام رو از زیر پنجره به توی کمد و از کمد به زیر تخت و از زیر تخت به زیرزمین جابه جا میکردم در حالی که یک کوله پشتی سنگین پر از غذاهای کنسروی برای روز مبادا به پشتم بود. چه دلشوره بدی داشتم و چه سر دردی دارم الان.
+ نوشته شده در Wed 3 Oct 2012 ساعت توسط گلدونه
|