سنتا و سنتا بازی هم شروع شده و سنتای خونه ما هم آماده شده و کادوها رو بسته بندی کرده و همش رو توی رخت شور خونه زیر زمین قایم کرده.
این مدت کلی هم مهمونی و تولد دعوت شدیم.هفته پیش سه تا تولد رفتیم. توی ماه گذشته سه چهار تا تولد دیگه و تو همین یک دو هفته دیگه هم دو تای دیگه. بچه ها کیف میکنن و من از کیف اونا کیف. دیروز که هردوتاشون مدرسه بودن دقیقا سه ساعت داشتم کادوهای دخترها و معلم هاشون و بچه های دور و برمون را کادو میکردم و عین سه ساعت داشتم صبح کریسمس و شادی بچه ها و کاغذ کادوهای پاره شده وسط خونه را تصور میکردم.
دخترهام دارن خیلی تند تند بزرگ میشن و دلم میسوزه که این روزها دیگه برنمیگرده. شاینا که از وقتی رفاه کلاس اول احساس تین ایجری بهش دست داده. دیگه هر لباسی رو نمیپوشه. اصلا دیگه از جیمبوری نمیذاره براش لباس بخرم. اصلا شلوار نمیپوشه مگر اسکینی جینز یا اینکه ساق باشه. حتما یه شالی کیفی با لباسهاش ست میکنه و عاشق بوتس هست. هر چیزی که توش پر از پولک و اکلیل باشه توجهش رو جلب میکنه و عاشق اینم که تا یه دختر جوون گیر میاره میاد از من اجازه میگیره که اون آرایشش کنه. عاشق آهنگ و رقص هست. همچین میره تو قیافه و چشمهاش خمار میشه وقتی آیپاد توی گوششه که باید ببینی. میخوای اذیتش کنی بهش کادو پرینسسی بده. هنوز با باربی حال میکنه ولی با سیندرلا و بل و بقیه دار ودسته دیرنی اصلا.میخواد بزرگ شد مثل مامانش دیزاینر بشه و سینگر البته. مایا هم دنباله رو خواهرش هست و همه این کارها رو میکنه غیر از اینکه هنوز عاشق پرینسس هاست و عاشق پوشیدن لباسهاشون و تاج گداشتن روی سرش و بازی باهاشون توی خونه. هنوز توی لباس پوشیدن هم سخت گیر نشده و خیلی ابراز سلیقه نمیکنه. میخواد دکتر بشه و هر چیزی که ازش میپرسم از کجا یاد گرفتی میگه easyyyy Im smart.Remember I'm a doctor.
اینم یه آپدیت مفصل از بچه ها.