امتحان من ساعت هفت شب بود و محمد ساعت شش و پنج دقیقه تا ده دقیقه میرسید که بچه ها رو بگیره و من برم.توی راه بهم زنگ زد که قطار جلوییمون آتیش گرفته و ما هموین جور وایسادیم.منم که به اندازه کافی دلشوره داشتم.یه تمرینم داشتم که باید از محمد کمک میگرفتم و میترسیدم نرسم.هرچی حساب کتاب هم میکردم که حالا من برم کلی بالا بچه ها رو بذارم پیش سیتر بعد بیام پایین به امتحانم نمیرسم.قرار شد من برم به پایین ترین ایسگاه ممکن برسم و محمد اولین ایستگاه پیاده بشه که خیلی هم به کالج من دور نیست.حالا بماند که راه پر ترافیک بود و من رسیدم به سر خیابون نه من میدونم ایستگاه کجاست نه محمد میدونه کجا وایساده.کلی هم اونجا از شرق رفتم غرب از غرب رفتم شرق تا پیداش کردم و مستقیم رفتم سر جلسه ولی استرس داشت دیوانه م میکردم.
امتحان اول بد نشد.
امتحان دوم فرداش بود.صبح دوباره شاینا رو گذاشتم مدرسه تا عصر.ولی دیگه اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم ولی با هزار بدبختی خوندم و شب رفتم سر جلسه امتحان.یکی از بدترین امتحان های عمر رو دادم.یعنی از این بدتر نمیشد سوال داد.سه ساعت وقت امتحان بود و عین سه ساعت در حال محاسبه بودیم.اینقدر ریز ریز و زیاد بود سوالهاش که حالم بد شده بود.دلم میخواست گریه کنم.واقعا امیدوارم پاسش کنم.کالج ما باید امتحان نهایی رو از 100 حداقل 50 تا رو بیاری که بعد با بقیه درصدها مثل پروژه ها و نیم ترم جمع کنن و نمره نهایی رو بدن.تازه بعد جمع کردن هم باز باید بالای 50 بیاری تا پاس کنی.من نگران قسمت دوم قضیه نیستم چون پروژه هام و نیم ترمم خیلی نمره های خوبی دارم.نگران امتحانم و اینکه واقعا 50 درصد توش نوشتم یا نه.درست نوشتم یا نه.ای وای خیلی بد بود.دیروز جزوه هام رو که جمع میکردم حالت تهوع گرفتم.اه اعصابم خورد شد دوباره.
بعد امتحان ولی با دوستهام رفتیم یه جشنی گرفتیم.هرچند هممون بد داده بودیم و حالمون گرفته بود ولی خیلی خوب بود و حال و هوامون عوض شد.
تا ببینیم نتیجه امتحان چی میشه و تابستون رو چی کار میکنیم.
پ.ن:دخترها این چند روز آخر یا گذاشت پیش بیبی سیتر یا توی مدرسه EXTENDED موندن تا من برم کتابخونه و درس بخونم.