فقط خدا میدونه چقدر از دیدن یکی از عکسهای یک سالگیت دلم گرفت. تو چشمهات دقیق شدم.چقدر بیگناه بودن. در این لحظه تنها آرزوم اینه که برگردم به دو سال پیش و به جای نق نق کردن از خستگی هام بغلت کنم و از دقیقه دقیقه ش  لذت ببرم. این عکس آتیش زده قلب من رو.

دخترکم مایا این روزها خیلی بامزه حرف میزنه.میره دستشویی بعد من رو صدا میکنه میگه یو نید تو بشور من رو. you need to .

میخواد شلوارش رو در بیاره میگه من ن (کسره)تونم در آر کنم.

صبح پامیشه راه میافته میره پایین بعد که میبینه ما نیستیم برمیگرده بالا من رو تو اطاق خودمون میبینه و میگه مامی من ترسید بودم.